تبليغاتX
يك شاخه گل بردم به برش

انتخاب

بایددست به کارشود24ساعت وقت داردسوارتاکسی می شود.زیادشلوغ نیست هنوز اول صبح است.شروع می کندبه خواندن.نمی تواندهمه راببیندویاهمه رابخواند.ازکدام جهت وکدام سمت شروع کند.چندقدم به جلوبرمی دارد.دست راست یاچپ.رعشه براندامش می افتدوناخوداگاه به

سمت راست می پیچدارام واهسته قدم برمی داردمثل هم هستندسیاه وخاکستری

خیره نگاه می کند.خیره نگاهش می کنند.می خندند.خودشان رامی گیرند.بهت زده نگاهش می کنند.خجالت می کشند.عصبانی اندبه رویش لبخندمی زنندواوفقط نگاهشان می کندومی گذرد.واجب است اینگونه کنارهم باشندکم کم نگران می شود شایددیررسیده باشدوقبل ازاوهمه امده باشندمی خواهدخودش انتخاب کندهیچ کدام به دلش نمی نشیندچه کسی حوصله داردبخواندواگرهم خواند حوصله داردبفهمد.بزرگ وکوچک سرشان نمی شودپشت به هم ایستاده اندوخبرازهمسایه هم ندارنداما نه حق انتخاب بااوست و24ساعت وقت داردبه ساعت نگاه می کندبایدعجله کند وبابرنامه پیش برودانجا بدنیست به اطراف نگاه می کندهمه به رویش اخم می کنندانگارکه دزدی کرده باشد

دلش می گیردشایدهم می ترسدبه سمت دیگرمی پیچدان جلوهاخوب است اما نه نمی تواندپشت به همه کندشرمش می ایدعرق ازسرورویش می باردارام روی تکه سنگی می نشیند.

خیره نگاهشان می کندخیره نگاهش می کنند.می خندندخودشان رامی گیرند.بهت زده نگاهش می کنند.خجالت می کشند.عصبانی اند.به رویش لبخندمی زنندتازه می فهمدوفریادی ازسرزاری می کشدبلکه بشنونداماگویی همگی مرده اندشایدهم درخوابندنمی داند

 

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:11 |

پشت باغ خاطره نوشتم برایت شعری ازتنهایی

پشت پرچین شکسته آن سالهاعشق توراحک کردم و

چه بسا به امید دیدارت شب رابه صبح وصبح رابه

شب رساندم تالحظه دیدارمان فرارسدوچه عاشقانه و

بچگانه چشم به راهی دوختم که برگشتی درآن نبود.

تنهاخیسی گونه گانت وتبسم دیدگانت بودکه درمن

اندیشه دوباره برگشت رانویدمی دادامادریغ که آن

خیسی گونه گان وتبسم دیدگان خبرازعشقی نافرنجام

می دادکه درپشت باغ خاطره پنهان گشته وهمانند  

پرچین شکسته آ ن سالهاترک خورده.

 

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 19:38 |

گفته بودی برایم یک شاخه رزسفید خواهی آورد

گفته بودم آری خواهم آورد.

گفته بودی رزسفیدبرایت درحکم سپیدی آرزوهایت است.

گفته بودم کنارش رزقرمزخواهم آورد.

گفته بودی چراقرمز.

گفته بودم تاسرخی گونه گانم رادرلحظه دیدارنبینی.

گفته بودی مگرچه خواهدشداین لحظه دیدار.

گفته بودم هیچ شایدشکفتن یک گیلاس باشد.

شایدهم یک خاطره شودمثل هزارخاطره مانده درپس خیال.

تنهاچیزی که ارزش داردمحبت انسانی است که میجوشد .

غریب واربیایی وغریب واربروی.

تنهاازتوبماندخاطره دوگل رزآنسالها

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 22:24 |
سلام
+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 21:49 |
 

مرا مي توان با من سنجيد

                                         تو را با تو

                                                         كه سالهاست در جستجويت بودم

  

                    ضيافت

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 13:43 |