تبليغاتX
يك شاخه گل بردم به برش

پشت باغ خاطره نوشتم برایت شعری ازتنهایی

پشت پرچین شکسته آن سالهاعشق توراحک کردم و

چه بسا به امید دیدارت شب رابه صبح وصبح رابه

شب رساندم تالحظه دیدارمان فرارسدوچه عاشقانه و

بچگانه چشم به راهی دوختم که برگشتی درآن نبود.

تنهاخیسی گونه گانت وتبسم دیدگانت بودکه درمن

اندیشه دوباره برگشت رانویدمی دادامادریغ که آن

خیسی گونه گان وتبسم دیدگان خبرازعشقی نافرنجام

می دادکه درپشت باغ خاطره پنهان گشته وهمانند  

پرچین شکسته آ ن سالهاترک خورده.

 

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 19:38 |

گفته بودی برایم یک شاخه رزسفید خواهی آورد

گفته بودم آری خواهم آورد.

گفته بودی رزسفیدبرایت درحکم سپیدی آرزوهایت است.

گفته بودم کنارش رزقرمزخواهم آورد.

گفته بودی چراقرمز.

گفته بودم تاسرخی گونه گانم رادرلحظه دیدارنبینی.

گفته بودی مگرچه خواهدشداین لحظه دیدار.

گفته بودم هیچ شایدشکفتن یک گیلاس باشد.

شایدهم یک خاطره شودمثل هزارخاطره مانده درپس خیال.

تنهاچیزی که ارزش داردمحبت انسانی است که میجوشد .

غریب واربیایی وغریب واربروی.

تنهاازتوبماندخاطره دوگل رزآنسالها

+ نوشته شده توسط فريبا.ع.خ در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 22:24 |